نيمه شب آواره و بي حس و حال...
در سرم سوداي جامي بي زوار...
پرسه اي آغاز كرديم در خيال..
دل به ياد آورد ...
از جدايي يكي دو سالي مي گذشت..
يك دو سال از عمر رفت و برنگشت...
دل به ياد آورد اول بار را...!!!!
خاطراته اولين ديدار را...
آن نظر بازي آن اسرار را...
آن دو چشم مست آهو وار را...
همچو رازي مبهم و سربسته بود..
چون من از تكرار او هم خسته بود
آمد و هم آشيان شد با من او...
همنشين هم زبان شد با من او...
خسته جان بودم كه جان شد با من او..
دامنش شد خوابگاه خستگي..
اين چنين آغاز شد دلبستگي...
واي از آن شب زنده داري تا سحر...
مست او بودم زدنيا بي خبر...
دم به دم اين عشق ميشد بيشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد...
گفتگو ها بين ما آغاز شد...
گفتمش در عشق پا بر جاست دل...
گر گشايي چشم دل زيباست دل...
گر تو باشي درياي بي انتهاست دل...
بي تو شام بي فرداست دل...
دل ز عشق روي تو حيران شده...
در پي عشق تو سرگردان شده...
گفت در عشقت وفادارم بدار...
شوق وصلت را به سر دارم بدان..
با تو شادی می شود غم ها من..
با تو زیبا می شود فردای من...
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل به جادوی رخت افسون شده...
جز تو هر یادی به دل مدفون شده..
عالم از زیباییت مجنون شده...
بر لبم گذاشت لب یعنی خموش..
طعم بوسه برد از سرم عقل و هوش...
در سرم جز عشق او سودا نبود...
بحر کس جز او در این دل جا نبود...


<<تنها کس من تولد بی نهایت عزیزت مبارک>>



+ نوشته شده توسط بیتا در یکشنبه نهم اردیبهشت 1386 و ساعت
23:20 |